از نور جمال توست نور مهدی (عج)
میلاد تو عید پر سرور مهدی(عج)
با شوق و شعف زجان دل می گوییم
تبریک ولادتت حضور مهدی(عج)
یا فاطمه(س) از لطف دعا کن امشب
درباره تعجیل ظهور مهدی(عج)
" چه زیباست زمین خوردن هنگامی که هدف بوسیدن خاک پای مادر باشد "
از نور جمال توست نور مهدی (عج)
میلاد تو عید پر سرور مهدی(عج)
با شوق و شعف زجان دل می گوییم
تبریک ولادتت حضور مهدی(عج)
یا فاطمه(س) از لطف دعا کن امشب
درباره تعجیل ظهور مهدی(عج)
" چه زیباست زمین خوردن هنگامی که هدف بوسیدن خاک پای مادر باشد "
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهی ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی شما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟
در آسمان یاد تو دلها کبوترند
بی وقفه -هر تپش-به هوای تو می پرند
ای جاری ندیدنی! ای عطر باغ سبز
گلها هم از تو خاطره هایی معطرند
این آسمان وسیع ترین حجم روشن است
نه ! چشم های جاری تو آسمان ترند
ای بارش همیشگی، ای عطر بی زوال
از التفات توست اگر آبها ترند
صبحی که سر برآوری از مشرق ظهور
این ابرهای خشک به دست تو پرپرند
شب را به یک اشارت خود تار و مار کن
ای آنکه چشم های تو خورشید گسترند
در لحظات شادی پروردگار را ستایش کن که حمد و سپاس مخصوص اوست و هیچ کس و هیچ چیز در مرتبه او و شایسته ثنا نیست در لحظه سختی فقط از خدا کمک بخواه او بهترین فریادرس است و همیشه کنار توست در لحظه گمراهی و حیرانی فقط خدا را جستجو کن او هدایتگر به سوی نعمتهاست راه درست را از او بخواه چرا که او از نهان و پیدا با خبر است در لحظه آرامش معبود را مناجات کن او تنها اجابت کننده دعاهاست برای همه دعا کن بخصوص برا ی کسانی که با تو مشکل دارند در لحظه نا امیدی امیدت به خدا باشد او امید نا امیدان است و همیشه به یاد داشته باش که این نیز بگذرد.در لحظه تنهایی پروردگار را صدا بزن و در لحظه های دردناک به خدا اعتماد کن او هیچ وقت بنده اش را تنها نمیگذارد همین آلان میتوانی حضورش را در کنارت حس کنی فقط کافی است صدایش بزنی در لحظه نیاز حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن نتیجه طلب از خلق اگر براورده شود منت است و اگر براورده نشود ذلت است در حالی که طلب از خالق اگر براورده شود نعمت است و اگر نه حکمت و به خاطر داشته باش که او بی نیاز مطلق است او هرگز پشت تو را خالی نمیکند و برای هر دردی درمانی اندیشیده است در لحظه موفقیت از خدا فزونی ایمان بخواه و بدان که این مرحله پایان راه نیست بلکه آغازی است برای برداشتن گامهای بعدی در لحظه دلخستگی دلت را به خدا بده او بهترین مونس است همیشه برای تو وقت دارد و هیچ وقت دلت را نمی شکند در لحظه عاشقی خالق عشق را در نظر داشته باش باید از عشق زمینی به عشق آسمانی رسید در لحظه نگرانی و دلواپسی از ذکرش غافل نشو یاد خدا آرامبخش دلهاست همه چیز در حیطه قدرت و کنترل اوست پس توکلت فقط به خدا باشد کارها را به او بسپار تا زمان انتظار به آخر برسد در لحظه شکست مطمئن باش که خداوند دست تو را گرفته است و نمیگذارد که زمین بخوری مگر آنکه خودت دست او را رها کنی هر شکستی باید مقدمه پیروزی باشد و در لحظه تاریکی با نور کلامش دلت را روشن کن و آن را مایه برکت و روشنایی زندگی خود قرار بده در لحظه پریشانی به خدا پناه ببر که او امن ترین پناهگاه است

سامره امشب تماشایی شده
جنت گل هـای زهرایی شده
لحظه لحظه، دسته دسته از فلک
همچو باران از سمـا بارد ملک
می زنند از شوق دائم بال و پر
در حضـور حجت ثانـی عشر
ملک هستی در یم شادی گم است
بعثت است این، یا غدیر دوم است
یوسف زهرا بـه دست داورش
می نهد تاج امـامت بـر سرش
عید «جاء الحـق» مبارک بر همه
خاصـه بـر سـادات آل فاطمه
عید آدم عیـد خاتم آمده
عید مظلومـان عالم آمده
عید قسط و عید عدل و دادهاست
لحظه هـایش را مبـارک بادهاست
خداوند! گاه سفرم به زمین نگاهت با من بود آرام بودی و آرام نبودم
رستگاری در کوله بارم گذاردی دو ملک را به من و من را به آنها سپردی و روانه سفر شدم .
خوب دیدم! خوب دیدم !که از پی ام کاسه ای روشنایی پاشیدی تا زود برگردم!
انالله و انا الیه راجعون
می دانی خداوند! اگر کمی طول بکشد زمین است و مشغلاتش
خانه ای که در سر زندگی جاودان می پرورد پابندم می کند
و دارایی که نمی دانم من صاحب اویم یا او صاحب من
و دلبستگی که جان می کند دل تا دل باز کند از اینها
و همه اینها چشمهایم را گرفته اند و راه بازگشتم ناپیداست
چراغ! چراغ میخواهم خداوند تا راه زنم و به سوی تو بازگردم ..............
خداوند! نزدیکتر از...
مه مبارک در ابر آرمیده بیا
امید آخر دلهای داغ دیده بیا
عزیز فاطمه، جدت حسین در یم خون
تو را صدا زند از حنجر بریده بیا
به آن لبی که به آن چوب می زدند به طشت
به خواهری که گریبان خود دریده بیا
به آن سری که به دیدار دخترش آمد
به کودکی که به ویرانه آر میده بیا
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
گل با صفاست اما بی تو صفا ندارد
گر بر رخت نخندد در باغ جا ندارد
پیش تو ماه باید رخ بر زمین بساید
بی پرده گر برآید شرم و حیا ندارد
ای وصل تو شکیبم ،ای چشم تو طبیبم
باز ا که درد هجران بی تو دوا ندارد
فریاد بی صدایم در سینه حبس گشته
از بسکه ناله کردم آهم صدا ندارد
............................................................
رنگ سبز دعا از خاطره ها رفته است و عطر استجابت مشام کسی را نمی نوازد در این کرانه غم آلام جز سینه ای که به یاد تو میسوزد هیچ سرایی روشن نیست
بیا که خدمت تو چشم من چسان بربست
که جز به وصالت ضیا نیاید باز
جانان جان رنگ و ریای خاک بال هستی را چنان بسته است که میل پر کشیدن از سرها بیرون رفته است انسان که آمده بود تا جانشین خدا شود چنان پایبست بتان گشته که در قاموسش هیچ نشانی از خدا نیست و این درد درمان نمی پذیرد مگر به وصال جلالت ، آدمیان روزاروز جامه و جام تازه می کنند دمادم راه سرزمین های نو را می گشایند ماه و آسمان را زیر پا گذاشته اند، در خلق آدمواره ها به هم انبازی خدا برخاسته اند رفعت بناهاشان به بلندای کوهها طعنه میزند ژرفای اقیانوسها و معادن را چنان می شناسند که کوچه و پس کوچه های شهرشان را و هر روز طرحی نو را برای آساییدن می اندازند اما هر روز بیمارتر می شوند اینک دردهایی روح ها را احاطه کرده اند که با هیچ کشفی درمان نمی پذیرند دلها بیمار و لبها نشسته به زنگارند جهان هر چه پیشتر می رود درماندگی و درد را بیشتر می چشد و تو را بیشتر می خواهد و رهایی از آشفتگی را در خاکسار قدوم مبارکت می جوید.
یا رب تو امام ما را برسان
آن صاحب انتقام ما را برسان
اندر بر او گر نرسانی ما را
بر حضرت او سلام ما را برسان
باز هم آدینه ای آمد ولی مهد ی کجاست؟
یک نفر میگفت مهدی جمعه ها در کربلاست
رو به سوی کربلا کردم که فریادش زنم
باز هم با ندبه ای از هجر مولا دم زنم
امد از سویی ندایی : آی اهل انتظار
اندکی دیگر صبوری میرسد دیدار یار
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدایمان دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که دل شکسته ایم و خسته ایم نه
اما برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر ، غروب شد نیامدی
چقد این اللهم عجل لولیک الفرج گفتن ما شبیه کوفی ها شده
اونا میگفتن بیا ما هم میگیم بیا
ولی اگه میخوای بیای به حوزه اقتصاد ما به پست و مقام ما
خلاصه به دنیای ما کار داشته باشی و گیر بدی نیا
نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست
دوصد ترانه به لبها یکی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی
هزار آینه نقش و یکی زخال تو نیست
نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا
هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
آقا بیا تا با ظهور چشمهایت
این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد
بیرون بیا خورشید پشت ابر غیبت
تا قبل از آنکه کار ما بالا بگیرد
امشب موقع خواب،
بشمار، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار، تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
بشمار، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ..
فصل زردی بود، اما تو چقدر سبز بودی ؟!
دستی به دعا تا فرج فرداییم
ما منتظر صبح شب یلداییم
در سمت توام دلم باران ، دستم باران ،دهانم باران ، چشمم باران،
روزم را با بندگی تو پاگشا میکنم ، هر اذانی که می وزد پنجره ها باز می شوند یاد تو بوران میکند ، هر اسم تو را که صدا میزنم ماه در دهانم هزار تکه می شود ، کاش من همه بودم تا با همه دهانها تو را صدا میزدم
کفشهای ماه را به پا کرده ام دوباره عازم توام
تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است
زندگی با توست زندگی همین حالاست
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
تو کعبهای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنی است
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
" دیوان شمس "

سوختم زآتش هجران تو ای یار بیا
تا نکشته است مرا طعنه اغیار بیا
من همه عمر تو را جستم و نایافته ام
تو عنایت کن و یک لحظه به دیدار بیا
من که از کوی طبیبم نگرفتم خبری
تو که دانی چه گذشته است به بیمار بیا
همه جا گشتم و دستم به وصالت نرسید
تو بنه پای به چشم من و یک بار بیا
یوسف فاطمه (س) عالم همه مشتاق تواند
رخ برافروز دمی بر سر بازار بیا
با وجودی که همه مست تماشای تواند
لحظه ای را به تماشای من زار بیا
چه شود جلوه دهی خانه تاریک مرا
روز من شب شده اینک به شب تار بیا
" غلامرضا سازگار "
چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمیکنی ؟
خدای بی نیاز را چرا صدا نمی کنی؟
سحر به باغ ناله ها گل مراد میدمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی؟
به هر لب دعای تو فرشته بوسه میزند
برای درد بی دوا چرا دوا نمی کنی؟
به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند
چرا میان گریه ها خدا خدا نمی کنی ؟
دل تو مانده در قفس جدا از آشیان خود
پرنده اسیر را چرا رها نمی کنی ؟
چرا کنون نمی کنی زدل غبار کینه را ؟
چرا صفا نمی دهی حرم سرای سینه را ؟
چرا صدا نمی رنی شهیده مدینه را ؟
به حرمت حبیبه اش خدا نظر به ما کند
خدا به ناله شما جواب میدهد بیا
خدا برات دوری از عذاب می دهد بیا
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین
ازحریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد ودو ذبح عظیم
بیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین ؟
سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشک است و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین
ساز عشقست و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین

این جمعه هم گذشت تو اما نیامدی
پایان سبز قصه دنیا نیامدی
مانده است دل اسیر هزاران سوال تلخ
ای پاسخ هر آنچه معما نیامدی
بر استوای جهان ایستاده ای زیباتر از عشق
با چشمانی کتیبه بخش به دریا
که آفتاب را به قلب قطبی قرن و خواب گندمزار می برد
از قله ایمان و دامنه نان
تا اینجا
این مدار ظلمانی این وسعت خشک
چند سنگلاخ صبوری را خون گریسته ای ؟!
چند فصل فاصله است
با پیوند روح جذامی انسان
با شفای سپیده درهاله های ظهور
نازنین ! مقدمت را رنگین کمان
شالی است بر شانه های زمین
" عبدالعظیم ساعدی "
همسفر ! حوصله، این قافله بر می گردد
گرد می خوابد و اسب یله بر می گردد
دشت هر چند پر از گرگ و حضور مرگ است
مکن از غیبت چوپان گله ، بر می گردد
همنفس ! همدل من ! بغض چرا ؟ گریه چرا ؟
صبر کن ، همنفس یک دله بر می گرد
آفتاب پس ابر است ، چرا بی تابی ؟
روشن است این که از این مرحله بر می گردد
میرسد همهمه سبز پس از رخو ت زرد
آسمان زیر پر چلچله برمی گردد
با جنون فاصله ؟ هرگز ... دل من می داند
آخرین حلقه این سلسله برمی گردد
دعا نما که شه تک سوار برگردد
دوباره مژده ی سبز بهار ، برگردد
دعا نما که صدای چکیدن باران
میان وسعت این شوره زار ، برگردد
دعا نما که عزیز غریب مصر وجود
به لطف و مرحمت کردگار ، برگردد
دعا نما که به احیای یاد خون خدا
و التیام دل بیقرار ، برگردد
دعا نما که به امداد زینب کبری
مفسر لغت اضطرار ، برگردد
دعا نما که برای وضوی هر دیده
عزیز غایب در انتظار ، برگردد
طلوع شمس عدالت ،خروش آزادی
ندای حق طلب ذوالفقار ، برگردد
منبع : گروه فرهنگی امیدواران(www.omidvaran.org)
بخشی از خطبه غدیر
أَلا إِنَّ خاتَمَ الْأَئِمَةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِی.أَلا إِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَی الدِّینِ.أَلا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمینَ. أَلا إِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَهادِمُها.أَلا إِنَّهُ غالِبُ کُلِّ قَبیلَةٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْکِ وَهادیها.أَلاإِنَّهُ الْمُدْرِکُ بِکُلِّ ثارٍ لاَِوْلِیاءِالله.أَلا إِنَّهُ النّاصِرُ لِدینِ الله.أَلا إِنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَمیقٍ.أَلا إِنَّهُ یَسِمُ کُلَّ ذی فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ کُلَّ ذی جَهْلٍ بِجَهْلِهِ.أَلا إِنَّهُ خِیَرَةُالله وَ مُخْتارُهُ. أَلا إِنَّهُ وارِثُ کُلِّ عِلْمٍ وَالُْمحیطُ بِکُلِّ فَهْمٍ. أَلا إِنَّهُ الُْمخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الْمُشَیِّدُ لاَِمْرِ آیاتِهِ. أَلا إِنَّهُ الرَّشیدُ السَّدیدُ. أَلا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَیْهِ. أَلا إِنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرونِ بَیْنَ یَدَیْهِ. أَلا إِنَّهُ الْباقی حُجَّةً وَلاحُجَّةَ بَعْدَهُ وَلا حَقَّ إِلاّ مَعَهُ وَلانُورَ إِلاّعِنْدَهُ. أَلا إِنَّهُ لاغالِبَ لَهُ وَلامَنْصورَ عَلَیْهِ. أَلاوَإِنَّهُ وَلِی الله فی أَرْضِهِ، وَحَکَمُهُ فی خَلْقِهِ، وَأَمینُهُ فی سِرِّهِ وَ علانِیَتِهِ
آگاه باشید البتّه! آخرین امام زمان قائمِ "مهدی" است آگاه باشید او یاری کننده دین خداست آگاه باشید او انتقام گیرنده از ستمکاران است آگاه باشید او گشاینده دژهای استوار و ویرانگر قلعههای مستحکم است آگاه باشید او نابود کننده طوایف مشرک است آگاه باشید او منتقم خونهای ناحق ریخته اولیاء خداست آگاه باشید او حامی دین خداست آگاه باشید او جرعهنوش دریای ژرف حقایق و معانی است آگاه باشید او معرِّف هر صاحب فضیلتی است به برترینش و هر نادان بی فضیلتی است به نادانیش آگاه باشید او برگزیده خدا و منتخب پروردگار عالم است آگاه باشید او وارث همه دانشها و محیط به همه علوم است آگاه باشید او خبر دهنده شئون خداوند و مراتب ایمان است آگاه باشید او رشید و رهسپار صراط مستقیم و استوار است آگاه باشید او آن کسی است که امور خلایق به او واگذار شده است آگاه باشید او آن کسی است که گذشتگان به ظهور وی بشارت دادهاند آگاه باشید او حجّت پایدار خداوند است که حجّت دیگری بعد از او نیست؛ زیرا حقّی نیست، که با او نباشد و نوری نیست که همراه او نباشد آگاه باشید اوست آنکه کسی بر او پیروز نمیشود و کسی را در برابر او نصرت نتوان کرد آگاه باشید که او ولّی خداست در گستره زمین و فرمانروای حق است در میان خلایق و امین خداست در پیدا و پنهان

گلهای سرخ باغ جنان صف کشیده اند
آیینه ها موازی هم، روبروی هم
با عشق آفتاب نهان صف کشیده اند
تا عشق در حوالی دل شعله می کشد
ققنوس ها در آتش آن صف کشیده اند
با شوق ریختن به تو ای برکه ی عزیز
صدها هزار رود روان صف کشیده اند
در کاروان ملتهب حجه الوداع
مردان و کودکان و زنان صف کشیده اند
جمعی برای بیعت و تبریک منتظر
جمعی از این خبر نگران! صف کشیده اند
تنها نه مردمان و ملائک که مهر و ماه
در سایه ولایتتان صف کشیده اند
مولای من سلام؛ به اینجا نگاه کن
دلهای عاشقان جهان صف کشیده اند
" نغمه مستشارنظامی "
ای علی، ای ارتفاعت تا خدا
بی نهایت، بیکران، بیانتها
ای علی، ای همسر بانوی اب
جلوه حق، اسم اعظم، نور ناب
ای علی ای خوب، ای تنهاترین
ای ملایک با نگاهت همنشین
ای علی، ای آفتاب حق سرشت
ای قسیم روشنیهای بهشت
ای فراتر از تصور، ازخیال
بحر عرفان، آفتاب بیزوال
ای تو خورشید نهان در زیر ابر
کوه علم و کوه حلم و کوه صبر
چون تو مردی نیست در این روزگار
هیچ تیغی نیز، همچون ذوالفقار
جان ما را کن ز عشقت منجلی
ای فدایت جان عالم، یا علی
کاش میکردیم بیعت تا بهار
میشکفتیم از کرامات علی
در بهارستان او گل میشدیم
زائر آواز بلبل میشدیم
از غدیر خم، سبویی میزدیم
در صراط عشق، هویی میزدیم
" رضا اسماعیلی "
ای دل و جان عاشقان شیفتهٔ لقای تو
سرمهٔ چشم خسروان خاک در سرای تو
مرهم جان خستگان لعل حیات بخش تو
دام دل شکستگان طرهٔ دلربای تو
در سر زلف و خال تو رفت دل همه جهان
کیست که نیست در جهان عاشق و مبتلای تو؟
دست تهی به درگهت آمدهام امیدوار
لطف کن ار چه نیستم در خور مرحبای تو
آینهٔ دل مرا روشنیی ده از نظر
بو که ببینم اندر او طلعت دلگشای تو
جام جهان نمای من روی طرب فزای توست
گر چه حقیقت من است جام جهان نمای تو
آرزوی من از جهان دیدن روی توست و بس
رو بنما، که سوختم از آرزوی لقای تو
" عراقی "
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم
داغ سودای توام سر سویدا باشد
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
از بن هر مژهام آب روان است بیا
اگرت میل لب جوی و تماشا باشد
چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ
که دگر باره ملاقات نه پیدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد
کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد
" حافظ "
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
"سعدی"
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند
صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب
زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند
گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان
تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند
"سعدی"
بیا به زمزمه یاد یار در دل شبها
درون تیره خود را چو روز روشن کن
بیا سحرگاهان خزان دل خسته را
به عطر یاد و شمیم دعا چو گلشن کن
تو را که مانده چنین بی پناه و دلگیری
به جز خدای جهان هیچ تکیه گاهی نیست
به پیش پای تو ای اشتیاق سبز و جوان
به جز نیایش و راز ونیاز راهی نیست
همه جا، بروم، به بهانه تو
که مگر، برسم، در خانه تو
همه جا، دنبال، تو می گردم
که تویی، درمان، همه دردم
یا ابا صالح مددی مولا
اگرم، نبود، دل لایق تو
نطری، که دلم، شده عاشق تو
دل خود، زده ام گره بر در تو
کی شود، برسم در محضر تو
یا ابا صالح مددی مولا
من ناقابل به تو دل بستم
نکشی دامان خود از دستم
یا ابا صالح مددی مولا
دل در جوشش ناب عرفه، وضو می گیرد و در صحرای تفتیده عرفات، جاری می شود. آن جا که ایوان هزار نقش خداشناسی است.لب ها ترنم باطراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بیقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضریح اجابت، تصویر می دهد و این صحرای عرفات است که با کلمات روحبخش دعای امام حسین (ع) و اشک عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش می کند. اشک و زمزمه ما را نیز بپذیر، ای خدای عرفه
باز از دل ندای غم آمد
باز بر شماره دم آمد
باز یاسی ز شاخه اش بشکست
باز روحی ز جسم پاکش جَست
شهادت امام محمد باقر "ع"بر شیعیان آن حضرت تسلیت باد
شعر: جعفر ابوالفتحی http://www.emam8.com/
دلبرا دست امید من و دامان شما
سر ما و قدم سرو خرامان شما
شمع آه من و رخساره ی چون لاله تو
چشم گریان من و غنچه حندان شما
درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان
تا شوم از سر اخلاص به قربان شما
ای که در ممکن غیبی و حجاب ازلی
آه از حسرت روی مه تابان شما
امروز مرا در دل جز یار نمیگنجد
وز یار چنان پر شد کاغیار نمیگنجد
در چشم پر آب من جز دوست نمیآید
در جان خراب من جز یار نمیگنجد
این لحظه از آن شادم کاندر دل تنگ من
غم جای نمیگیرد، تیمار نمیگنجد
رو بر در او سرمست، از عشق رخش، زیراک:
در بزم وصال او هشیار نمیگنجد
شیدای جمال او در خلد نیارامد
مشتاق لقای او در نار نمیگنجد
چون پرده براندازد عالم بسر اندازد
جایی که یقین آید پندار نمیگنجد
از گفت بد دشمن آزرده نگردم، زانک:
با دوست مرا در دل آزار نمیگنجد
جانم در دل میزد، گفتا که: برو این دم
با یار درین جلوه دیدار نمیگنجد
تا کی از ما یار ما پنهان بود؟
چشم ما تا کی چنین گریان بود؟
تا کی از وصلش نصیب بخت ما
محنت و درد دل و هجران بود؟
این چنین کز یار دور افتادهام
گر بگرید دیده، جای آن بود
چون دل ما خون شد از هجران او
چشم ما شاید که خون افشان بود
بر امیدی زندهام، ورنه که را
طاقت آن هجر بیپایان بود؟
پیچ بر پیچ است بی او کار ما
کار ما تا کی چنین پیچان بود؟
محنت آباد دل پر درد ما
تا کی از هجران او ویران بود؟
درد ما را نیست درمان در جهان
درد ما را روی او درمان بود
چون دل ما از سر جان برنخاست
لاجرم پیوسته سرگردان بود.
قبلهٔ ذرات عالم روی توست
کعبهٔ اولاد آدم کوی توست
میل خلق هر دو عالم تا ابد
گر شناسند و اگر نی سوی توست
چون به جز تو دوست نتوان داشتن
دوستی دیگران بر بوی توست
هر پریشانی که در هر دو جهان
هست و خواهد بود از یک موی توست
نیست پنهان آنکه از من دل ربود
هست همچون آفتاب آن روی توست
عقل چون طفل ره عشق تو بود
شیرخوار از لعل پر لؤلؤی توست
این همه عطار دور از روی تو
درد از آن دارد که بی داروی توست
تا بر قرار حسنی دل بیقرار باشد
تا روی تو نبینم جان سوگوار باشد
تا پیش تو نمیرد جانم نگیرد آرام
تا بوی تو نیابد دل بیقرار باشد
جانا، ز عشق رویت جانم رسید بر لب
تا کی ز آرزویت بیچاره زار باشد؟
آن را مخواه بیدل کو بیتو جان نخواهد
آن را مدار دشمن کت دوستدار باشد
درمان اگر نداری، باری به درد یاد آر
کز دوست هرچه آید آن یادگار باشد
با درد خوش توان بود عمری به بوی درمان
با غم بسر توان برد گر غمگسار باشد
خواهی بساز کارم، خواهی بسوز جانم
با کار پادشاهان ما را چه کار باشد؟
از انتظار وصلت آمد به جان عراقی
تا کی غریب و خسته در انتظار باشد؟
بیا، کاین دل سر هجران ندارد
بجز وصلت دگر درمان ندارد
به وصل خود دلم را شاد گردان
که خسته طاقت هجران ندارد
بیا، تا پیش روی تو بمیرم
که بیتو زندگانی آن ندارد
چگونه بیتو بتوان زیست آخر؟
که بیتو زیستن امکان ندارد
بمردم ز انتظار روز وصلت
شب هجران مگر پایان ندارد؟
بیا، تا روی خوب تو ببینم
که مهر از ذره رخ پنهان ندارد
ز من بپذیر، جانا، نیم جانی
اگر چه قیمت چندان ندارد
چه باشد گر فراغت واله ای را
چنین سرگشته و حیران ندارد؟
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست
یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست
جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست
ور لحظهای به کوی تو ناگاه بگذرم
عیبم مکن، که روضهٔ رضوانم آرزوست
وز روی آن که رونق خوبان ز روی توست
دایم نظارهٔ رخ خوبانم آرزوست
بر بوی آن که بوی تو دارد نسیم گل
پیوسته بوی باغ و گلستانم آرزوست
سودای تو خوش است و وصال تو خوشتر است
خوشتر ازین و آن چه بود؟ آنم آرزوست
درد دل عراقی و درمان من تویی
از درد بس ملولم و درمانم آرزوست
غم هجوم آورده میدانم که زارم میکشد
وین غم دیگر که دور از روی یارم میکشد
میکشد صد بار هر ساعت من بد روز را
من نمیدانم که روزی چند بارم میکشد
گریه کن بر حسرت و درد من ای ابر بهار
کاینچنین فصلی غم آن گلعذارم میکشد
شب هلاکم میکند اندیشهٔ غمهای روز
روز فکر محنت شبهای تارم میکشد
گفته خواهد کشت وحشی را به صد بیداد زود
دیر میآید مگر از انتظارم میکشد
ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو
مه برلب افق لبه ای از کلاه تو
لرزنده چون کواکب گاه سپیده دم
شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو
کی میرسی به پرچم خونین چون شفق
خورشید و مه سری به سنان سپاه تو
شاها به خاکپای تو گل ها شکفته اند
ما هم یکی شکسته و مسکین گیاه تو
من روی دل به کعبه کوی تو داشتم
کآمد ندای غیب که این است راه تو
یک نوک پا به چادر چوپانیم بیا
کز دستچین لاله کنم تکیه گاه تو
آئینه سازمت همه چشمه سارها
وز چشم آهوان بنوازم نگاه تو
بعد از نوای خواجه شیراز شهریار
دل بسته ام به ناله سیم سه گاه تو
یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
تا طربخانه کنی بیت حزن بازرسان
ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف
این زمان یوسف من نیز به من بازرسان
رونقی بی گل خندان به چمن بازنماند
یارب آن نوگل خندان به چمن بازرسان
از غم غربتش آزرده خدایا مپسند
آن سفرکرده ما را به وطن بازرسان
" شهریار "
اگر که شبرو عشقی چراغ ماهت بس
ستاره چشم و چراغ شب سیاهت بس
دلا اگر همه بیداد دیدی از مردم
غمین مباش که دادار دادخواهت بس
چه حاجت است به دعوی عشق بر در دوست
دل شکسته و اشک روان گواهت بس
چنین که شعله زدت شهریار آتش شوق
به جان خرمن غم یک شرار آهت بس
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست
کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش
آن کش نظری باشد با قامت زیبایی
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری
گویم که سری دارم درباخته در پایی
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
بوی عطر یار دارد جمعه ها
وعده دیدار دارد جمعه ها
جمعه ها دل یاد دلبر می کند
نغمه یا ابن الحسن سر می کند
...................................
ای آخرین پیغام سبز نگاه کن که چگونه دیوارهای ظلم بدون محابا بالا می روند و این ستمدیدگانند که محتاج دستان تو میباشند تا از این حصار نجات یابند، پس بشتاب ای روح آفرینش ، سوسوی ستارگان آسمان در التهاب انتظار فرج توست پس بیا و آسمان و زمین را گلستان که این خانه خانه ی توست بی تو غروبها همیشگی اند و به امید آمدنت دلها هوایی اند به روسیاهیمان نگاه نکن و به دستهایمان که خالی و گنهکارند ، قلبمان را ببین که هر روز صبح و شام تو را میخواند ........... کاش جمعه نشده وقت ظهورت می شد.
...............................
کاش از لطف شبی یاد ز ما میکردی
یاد از عاشق افتاده ز پا میکردی
کاش بیمار فراقت که ز پا افتاده
با نگاه ملکوتی تو دوا میکردی
..................................................
کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم
گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
مینویسم روی هر گل نام زیبای تو را
تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم
امشب رحمت دوست جاریست.......
مثل رود ...........
مثل باران ..........
مثل اشک ..........
اگر دلتان لرزید ....
بغضتان ترکید .....
اینجا کسی محتاج دعاست ...
ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمیدانیم
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را
عیب ما گو مکن که نادانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت
ترک یار عزیز نتوانیم
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
" سعدی "
آقا سلام گرچه بلند است جایتان
می خواهم از زمین بنویسم برایتان
یک نامه حاوی همه حرفهای راست
یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست
یک نامه از بلندی انسان که پست شد
یک نامه از کسی که دچار شکست شد
این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است
یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است
بعد از شما غبار به آیینه ها نشست
شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست
پرپر شدند در دل طوفانی از بدی
گلهای رو سپید همیشه محمدی
آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی
انسان منهدم شده، قرآن زینتی
خورشید مرد و شام تباهی دراز شد
بر روی دشمنان در این قلعه باز شد
دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست
اما هنوز تشنه نام محمد(ص) است
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
خلق را بیدار باید بود از آب چشم من
وین عجب کان وقت میگریم که کس بیدار نیست
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه دل مینویسد حاجت گفتار نیست
بیدلان را عیب کردم لاجرم بیدل شدم
آن گنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست
ای نسیم صبح اگر باز اتفاقی افتدت
آفرین گویی بر آن حضرت که ما را بار نیست
بارها روی از پریشانی به دیوار آورم
ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست
ما زبان اندرکشیدیم از حدیث خلق و روی
گر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست
احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش
حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست
سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه
ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست
گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست
دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن
من گلی را دوست میدارم که در گلزار نیست
گـــر چــه پیـمان را شکستم بر سـر پیمانه ام
بـا همـــه بد عــهدی ام آن عـاشق دیوانـه ام
گـــر بــه ظاهــر دورم از درگــاه تو ای نازنیـــن
بـاز هــــم مشــتاق روی دلـــکش جـانـانــه ام
از در مـــیخانه ات ای شـــاهد خـــوبان مـــران
با هـــمه عصیان همان دردی کـش میخانه ام
پـــــرده بردار از رخ زیـــــبا که مشتاق تـــــوام
آن رخ زیـــــبـا ندیــــــده، والــــه و دیــــوانه ام
پادشـــــاه جــــودی و ما بـــنده ی درگـــاه تـــــو
منتـــــظر بـر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام
در مـــــیان بحــر هجران غوطه ور گشتم ولی
باز هـــم در جستجوی گــوهـــــر دردانـــــه ام
همچو من هرگز نباشـد بردرت پیمان شکن
لیــک با الــــطاف غــیر از تو، شـها !بیگانه ام
چون که لطف توست تنها ضامن رســوایی ام
ور نـــه آن گــردم که افشـــان در دل ویرانه ام
انتـــظارت بیش از حــد شد، تحمل تا به کی؟
آفتـــابـا! بـــــهر دیـــــدار رخـــــت پروانـــــه ام
والــــــه و شــــیدا و مـستم لیک، محتاج توام
یک نــــظر بر من نــــــمـا، ای عارف فرزانه ام!
کی گره از کار من وا می کنی
عاشقت را کی مداوا می کنی
من زهجران تو می میرم بگو
تا به کی مولا تماشا می کنی
کی زپشت پرده می آیی برون
تا به کی امروز و فردا می کنی
عشقت آخرسر به سودایی کشید
عاشق خود را تو رسوا می کنی
خاک پایت سرمه چشم من است
چشم من را کی تو بینا می کنی
یک نگاهی پشت دیوارت نما
عاشقی دلداده پیدا می کنی
انتظارت می کشد آخر مرا
روز وصلت را مهیا می کنی؟
چند بنشینم سر راهت بگو
تا به کی با من مدارا می کنی
تا به کی بر گو غلام خویش را
واله و رسوا و شیدا می کنی
در دل خود کشیده ام نقش جمال یار را
پیشه خود نموده ام حالت انتظار را
ریخته دام و دانه شه از خط و خال خویشتن
صید نموده مرغ دل برده از او قرار را
سوزم وسازم از غمش روز و شبان به خون دل
تا که مگر ببینم آن طرّه مشکبار
دولت وصل او اگر یک شبی آیدم به کف
شرح فراق کی توان داد یک از هزار را
چشم امید دوختن در ره وصل تا به کی
برده شرار هجر او از کفم اختیار را
ای مه برج معدلت پرده ز چهره برفکن
شوی زچشم عاشقان زآب کرم غبار را
سوختگان خویش را کن نظر عنایتی
مرهمی از کرم بنه این دل داغدار را
حیران را زجلوه ای از رخ خویش مات کن
تا رهد از خودی خود ترک کند دیار را
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی.
......................................................................
سحر باباد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
..........................................................
گفتم نظری برر رخ زیبای تو خواهم
گفتا برو از هر دو جهان قطع نظر کن
گفتم چه کنم ره سوی کوی تو یابم
گفتا که برو خانه خود زیر و زبر کن
...................................................
خیز تا چاره این غم به مناجات بریم
حاجت خود به بر قاضی حاجات بریم
مقصد اصلی دل را که لقای مهدی (عج) است
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
از خدا خدمت او را به تضرع طلبیم
به مناجات مگر ره به ملاقات بریم
.................................................
تقصیر من است اینکه کم می آیی
هرگاه شدم اسیر غم می آیی
این جمعه و جمعه های دیگر حرف است
آدم بشوم سه شنبه هم می آیی
"اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن
صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ
فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ
وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً
حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا".